|
قرمز باد میوزد، می توانی در مقابلش دیوار بسازی یا آسیاب بادی، تصمیم با توست ...
| ||
|
گردم عقده از دل وا شود اما نشد، در مدینه گشتم و گم گشته ام پیدا نشد، جستجو کردم بسی در بین مظلومان ولی، از علی و فاطمه مظلوم تر پیدا نشد... سلام، به دلیل شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیه) این وبلاگ تا بعد فاطمیه دوم هیچ فعالیتی در این وبلاگ ثبت نمی شود ...
[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 22:37 ] [ سعید ]
[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 16:0 ] [ سعید ]
سلام پیشاپیش عیدتون مبارک... چهارشنبه سوریتون هم مبارک. بدون حرف زیادی برم سر اصل مطلب... درست سه سال پیش که من 12 سالم بود، داشتیم واسه ی سفر های نوروزی آماده میشدیم که با خبر شدیم داداشم با ماشین تصادف کرده! خوشبختانه آسیبی بهش نرسید، مقصر هم نبود!(علامت تعجب واسه اینه که دست فرمونش خرکیه) خلاصه داستان از این قرار بود که: روبه روی صدا و سیما یه 206 که چهار تا جوون تازه به دوران رسیده ماشین باباشون رو گرفته بودن و سمت مخالف ماشین ما حرکت میکردن (لاین اونوری) با سرعت بالا کنترل ماشین از دست پسره خارج میشه و میزنه به درختهای وسط جدول و چپ میشه جلوی ماشین ما:
خانواده ی مقصر خیلی بازی در آوردن و ما رو اذیت کردن، شکایت کرده بودیم دادگاه نمیومدن و... خلاصه ماشین ما دو هفته پارکینگ بدون تقصیر خوابید و بعد دو هفته هم یک هفته هم طول کشید واسه تعمیر ماشین... خلاصه اون سال اول سال خوبی نداشتیم همه حالشون گرفته بود... همه ی فامیلامون رفته بودن نجف آباد ولی ما به خاطر این مشکلات موندیم قم... ایشاالله امسال مشکلی برای هیچکسی پیش نیاد و همه مردم راحت به سفر برن بدون هیچ مشکل.
[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 2:31 ] [ سعید ]
سلام. این نقاشی خواهرمه (مریم سادات)، هشت سالشه و کلاس دومه، از پنج سالگی با کامپیوتر نقاشی میکنه. نقاشی های زیادی کشیده ولی پاک میکنه الان بهش گفتم دیگه پاک نکنه و براتون نقاشی هاش رو میزارم...
[ جمعه 19 اسفند1390 ] [ 15:55 ] [ سعید ]
مصاحبه یخبرنگار پایگاه اطلاع رسانی حج با پدرم : برای دیدن مصاحبه کلیک کنید.
[ جمعه 19 اسفند1390 ] [ 2:39 ] [ سعید ]
سلام دوستان، از همه ی کسایی که واسه مطلب قبلی نظر دادن تشکر میکنم. دلم خیلی میخواد زیاد بنویسم ولی موضوع و وقت ندارم. دلم واسه مکه و کربلا تنگ شده، سه سال پیش رفتم کربلا و هنوز دوباره آقا قسمت نکرده که برم ولی آقا با معرفت تر از این حرفاست، پارسال هم جاتون خالی مشرف شده بودیم عمره. خیلی خوش گذشت، مدینه از همه جا بیشتر حال داد، نمیدونم چرا ولی از هر کی اونجا پرسیدم میگفت مدینه خیلی حال میداد تو مکه انگار غریب بودیم ولی مدینه انگار شهر خودمون بود. جاتون خالی شب آخر مدینه (فرداش قرار بود بریم به سمت مسجد شجره که محرم بشیم) توی هتل یه جلسه ی وداع گذاشته بودن روحانی کاروان (پدر محترم) دعا میخوند و من خیلی خسته بودم و خوابم برد ولی آخراش که داشتن روضه میخوندن من از خواب پریدم. من معمولا تو روضه ها گریم نمیگیره نمیدونم چرا ولی اونشب جلسه که تموم شد سریع رفتم تو اتاقم و اشکام هنوز بند نیومده بود، خیلی دلم گرفته بود بچه ها شاکی شدن هی مانع گریه شدن من شده بودن دقیق چهل و پنج دقیقه یه ضرب گریه کردم. نمیدونید صبح ها بعد نماز صبح بقیع چه صفایی داشت توی اون هوای سرد میرفتیم حرم... عاشق نسیم خنک صبح های مدینه بودم اونم تو بقیع... اما مکه به همون خدا نمیدونم چرا ولی تو مکه خیلی احساس غریبی میکردم اعصابم داشت خورد میشد،تو دلم میگفتم خدایا به داریم بر میگردیم یه بار دیگه بریم مدینه.... ایشاالله قسمت همه بشه...
این روحانی کاروان و مربی ما هستند که توی مکه شب آخر آبدوغ خیار درست کردیم و روحانی و مربی مون رو دعوت کردیم، مدیر ثابت هتل هم همراه با معاونش اومده بود.
راستی اون سال کاروان ما بین همه ی کاروان های دانش آموزی اول شد.
[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 23:59 ] [ سعید ]
سلام. داشتم تو اینترنت چرخ میزدم یادم افتاد که یه سر به تورجان بزنم (البته با لطف مقامات بلند بالا سایتشون فیلتره) همینجور که داشتم چرخ می زدم یه عکس دیدم پایینش راجع به تولد خودش(دایی مرتضی) نوشته بود.
از اون هفته تا حالا فقط ذهنم روی این داستان مشغوله. تا اونجایی که من خبر دارم داستان پدر بزرگم از این قراره که: بک روزی که باباجون برای تدریس به دبیرستان میرفتن، هنگام سوار شدن به ماشین توسط افراد ناشناس به رگبار بسته میشن و به بیمارستان منتقلشون میکنند. از در بیمارستان زنی که دخترکی دستش را گرفته بود وارد میشود و سراسیمه سراغ پدر فرزندانش را میگیرد. بالاخره به بالای سر سید میرسه دختری که بغض دلش ترکیده و همچنان تا این داستان را میشنود برای پدر گریه میکند، مادری که در دلش میگفت این رسم زمونه نیست که من رو با دو تا بچه تنها بزاری پس مثل یک مرد بلند شو، مادری که هنوز عاشقانه کار های سید را انجام میدهد که به نظر من هر کس دیگری بود همچین کار هایی برای این مرد نمیکرد. مامانجونم میگه جراحت طوری بود که خون سر باباجون با باند این جور چیزا بند نمی اومد و دو تا ملحفه ی سفید به سرش بستند و باز هم خون از سر باباجون جاری بود. داییم میگه من از ضارب باباجون میگذرم، ولی مامانم میگه نه میگه فقط دلم میخواد بدونم چرا این کار رو کرده داداشام که سالم بودن بابا رو ندیدن. هر وقت راجع به باباجون از مامانم سوال میپرسم هنگام جواب دادن گریش میگیره... خیلی دوست دارم نظر بقیه ی اعضای خانواده ام رو راجع به این کار بدونم که ٱیا ضارب باباجون رو میبخشند یا نه؟ راستیتش من خودم نمی بخشم. میخواستم نظر شما هم راجع به این داستان بدونم که آیا بخشیدن ضارب اون همچین ضاربی از نظر وجدانی کار خوبی هست یا نه؟ واقعا گاهی دلم برای باباجونم و امثال باباجونم میسوزه، گاهی اوقات اشکای باباجونم در میاد و تو خلوت خودش یاد بچه های جنگ میکنه و میگه فلانی خوش به حالت رفتی و من هنوز اینجا هستم .....
راستی پدر علی آقای فتحی هم شهید شدن و متاسفانه عکسی از ایشون ندارم که براتون بزارم. (شادی روحشون صلوات) [ سه شنبه 25 بهمن1390 ] [ 1:41 ] [ سعید ]
[ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ 2:25 ] [ سعید ]
سلام ببخشید خیلی وقت بود که نبودم. برای همین دوست داشتم دوباره بنویسم ولی مشکلات نمی گذاشت. چون خیلی وقت بود چیزی ننوشتم دو روزه چیزی به ذهنم نمی رسه که براتون بنویسم. چند خط از خودم می گم: جاتون خالی هفته ی پیش مشهد بودیم (جمعه رفت، پنج شنبه برگشت)، خیلی شلوغ بود اصلا جام جهانی بود، بیشتر جمعیت مشهد ترکا بودن که ما ساعت 2 و 3 میرفتیم حرم با تی شرت داشتن سینه می زدنند. خلاصه جای همتون خالی بود با این که خیلی شلوغ بود ولی ما اصلا احساس خستگی نکردیم و اگر این مدرسه ی کوفتی نبود این هفته هم اونجا بودم.
این هم مشق عرب هاست*:
*: مشق یک کلمه ای است که بین عربهاست که معمولا وقتی که بخواهند قمه بزنند روز یا شب قبلش با شمشیر های چوبی و یا فلزی بی خطر به عزاداری می پردازند. البته تف به ریا ما هم روز شهادت امام رضا(ع) قمه زدیم. فعلا خدا نگهدار. [ دوشنبه 10 بهمن1390 ] [ 15:41 ] [ سعید ]
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه !
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح ظهر نه ! غروب شد نیامدی
اللهم عجل لولیک الفرج [ جمعه 4 آذر1390 ] [ 17:19 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||